«پس از تهاجم یک موجود ناشناخته از اعماق فضا، ریتا خود را در یک حلقهٔ زمانی گرفتار میبیند؛ حلقهای که او را مجبور میکند یک روزِ مشخص را بارها و بارها از نو زندگی کند. با هر بار تکرار، او یاد میگیرد. او میجنگد. خاطرات و تجربیاتش، مهارتهای او را صیقل میدهند و از او جنگجویی سرسخت و مهیب میسازند. با این حال، این چرخهٔ بیپایانِ مرگ و تنهایی کمکم او را فرسوده میکند. تا اینکه با کیجی ملاقات میکند. کیجی به او میگوید: "من هم دارم این روز را تکرار میکنم." دو روحِ گمگشته، گرفتار در جنگی بیپایان. آیا ملاقات آنها میتواند سرنوشت را تغییر دهد؟»


