سافایر، شاهزاده خانم پادشاهی است که دیگر وجود ندارد. او که همه چیز خود را در سرزمین نقرهای خود به دلیل فاجعهای به نام «نرگال» از دست داده، در ناامیدی سرگردان است تا اینکه سرانجام به سرزمین طلایی میرسد. با وجود بار سنگین گذشتهاش، با روبرو شدن با مهربانی مردم آنجا، کورسویی از امید پیدا میکند. اما گویی میخواهد به زندگی جدید و آرام خود طعنه بزند، فاجعه نرگال بار دیگر ظاهر میشود. همان ناامیدی که زمانی سرزمینش را به خاکستر تبدیل کرده بود، اکنون تهدید میکند که نور را از این سرزمین نیز خواهد ربود.